تبليغاتX
همیشه سعی کن چیزی باشی که می خوای...



چـه آسان بر نگاهــت دل سپــــــردم

بـــه یکـــــباره دلــــــــم را گــــــــم نمودم

مـــیــــــان حـــــــرفـــــهای پـــــوچ مــــــردم

تـــــــو را هــــــر لــــحظــــه در قــــلبم سپردم

چـــــه آســـــــان تــــو مـــرا از یـــــاد بـــــــــردی

نــــگــــاهــــــم را پـــــــــر از انــــــدوه کــــــــردی

بـــه زیـــر ســــایه عشــــقــــت نــشـــســـتم

امـا تــــو عــــاقــــبــــت را انـــــکار کـــــردی

چـــه بیخـــود مـــن تـــلاشی پــوچ کردم

زمیــن قلــب خــود را کــهنه کــردم

چه بیخود دلسپردم به نگاهت

نــدانستم که بیخود پل شکستم

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 17:17  توسط مهدی  | 



شب سياه تنهايي قلبم

آن شبی که برایم پر از درد و دلتنگی بود به خاطر مي آورم ...

شبی که خستگی زندگی را از تمام وجودم احساس کردم ٬ یک شب پر از درد و دلتنگی ...

شبی که در آغاز با بغض غریبی آغاز شد اما تمام غم و غصه های دلم ٬ بغضم را شکستند و چشمانم را

وادار به اشک ریختن کردند...

اشکهایی که تمامی نداشتند ...

یک شب مهتابی ٬ در حالی که مهتاب نظاره گر چشمهای خیسم بود...

هر لحظه که خاطره های با هم بودنمان در خاطرم تکرار می شد دلم به درد می آمد...

هر قطره از اشکهایم به یاد هر کدام از خاطره های شیرین با هم بودنمان بود ...

یک شب تلخ بلند با یک عالمه دلتنگی ٬ سهم چشمهای بی گناهم بود...

دیگر هیچ امیدی به آن نداشتم که سحرگاه را ببینم ٬ دیگر دنیا را تیره و تار میدیدم...

و ای کاش تو در آن شب در کنارم بودی که ببینی من چقدر تو را دوست میدارم تا بدانی که بدون تو هر شبم برایم همان شب سياه تنهايي قلبم هست
...

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 10:39  توسط مهدی  | 



پايان بي آغاز را نوشتم تا بگويم خداحافظ!

خداحافظي با تمام وجود? خداحافظي که حافظه اي بر جاي نخواهد گذاشت.

اينک اين پاياني سرشار از زندگي خواهد بود? همراه با تبسم ها و خنده هاي کودکانه اش?

بازي کودکانه با خدا بود که گاه او قهر مي کرد و گاه من.بازي که من جانانه باختم و او چيره شد.

اکنون به جايي رسانيدم که لذت خواهم برد بر زندگي بر گستره ي هستي? احساسي بود که بي احساس بود? احساسي که گو يا نبود.

ميخواهم مانند پيکره اي تراشيده ? پير و با تجربه زندگي را سرشار از عشق و محبت بتراشم? مي خواهم دست زندگي را در دستانم بفشارم? سلام و عطري خاطره انگيز را به تمام قلعه هاي غرور و لاف بگويم تا ويران گردند.

ااز آن خداحافظي متشکرم که سلامي دوباره را به من بخشيد.

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 9:9  توسط مهدی  | 



 

 

   در دلم ياد تو امشب عشق داري ميکند

اشک چشمان با دلم شب زنده داري ميکند

ياد تو امشب ميان واژه هاي شعر من

اين قلم با قلب من بس راز داري ميکند

اي دريغا چشمه ي چشمان من خشکيد و تو

گريه ات بذر غمم را آبياري ميکند

هيچکي  امشب به شعرم جامه ي غم را نديد

اين دلم در سينه گاهي بيقراري ميکند

با تو امشب تا خدا پر ميکشم از بيکسي

عشق در قلبم به يادت جان سپاري ميکند

+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 9:3  توسط مهدی  | 



باید فراموشت کنم چندیست تمرین میکنم
من میتوانم، میشود، آرام تلقین میکنم
سخت است امّا میشود در نقش یک عاقل روم
شب نه دعایت میکنم نه صبح نفرین میکنم
حالم..؟ نه اصلاً خوب نیست تا بعد بهتر میشود
فکری برای این دل تنهای غمگین میکنم
من میپذیرم رفته ای و برنمیگردی... همین!
خود را برای درک این صد بار تحسین میکنم
از جنب و جوش افتاده ام دیگر نمیگویم به خود
وقتی عروسی میکند آن میکنم، این میکنم
خوابم نمی آید ولی از ترس بیداری به زور
با لطف قرص قدّ نقل، یک خواب رنگین میکنم
این درد زرد بیکسی بر شانه جا خوش کرده است
از روی عادت، دوستی با بار سنگین میکنم
هرچه دعا کردم نشد شاید کسی آمین نگفت
حالا تقاضای دلی سرشار از آمین میکنم
نه اسب، نه باران،  نه مرد.. تنهایم و این دائمی ست
اسب حقیقت را خودم با این نشان زین میکنم
یا میبرم یا باز هم نقش شکستی تلخ را
در خاطرات سرخ خود با رنج آذین میکنم
حالا نه تو مال منی، نه خواستی سهمت شوم
این مشکل من بود و هست در عشق گلچین میکنم
کم کم ز یادم میروی این روزگار و رسم اوست
این جمله را با تلخی اش صد بار تضمین میکنم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 15:25  توسط مهدی  | 



انتظار واژه ي غريبي است ...

واژه اي که روزها يا شايدم ماههاست که با آن خو گرفته ام.

که چه سخت است انتظار

هر صبح طلوعي ديگر است بر انتظارهاي فرداهاي من!

خواهم ماند تنها در انتظار تو

چرا نوشتم در برگ تنهاييم براي تو، نميدانم؟

شايد روزي بخوانند بر تو، عشق مرا ...

مي دانم روزي خواهي آمد، مي دانم ...

گريان نمي مانم، خندانم!

براي ورودت اي عشق.

وقتي که به يادت مي افتم، به ياد خاطراتت ...

نامه هايت را مرور مي کنم، يک بار ... نه ... بلکه صد بار

وجودم را سراسر عشق فرا مي گيرد ...

و اشک شوق بر گونه هايم روانه ميشوند ...

تنها ميگويم هميشه در قلب مني تو ...

ميدانم که باز خواهي گشت ... مي دانم!

به ياد لحظات خوش انتظار و تنهايي ...

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 12:58  توسط مهدی  | 



گفتم نرو پر پر ميشم ....

گفتي مي خوام رها باشم ....

گفتم آخه عاشق شدم ....

گفتي ميخوام تنها باشم ....

گفتم دلم .....

گفتي بسوز ......

گفتم يه عمري باز هنوز ....

گفتم پس عمرم چي ميشه ....

گفتي هدر شد شب روز ....

واي دلم..م..م..م..م.

گفتم آخه داغون ميشم ....

گفتي به من خوش ميگذره ....

گفتم بيا چشمام به تو ....

گفتي آخه کي ميخره ....

گفتم منو جنس ميبيني ....

گفتي آره بي قيمتي ....

گفتم يه روز تنها ميشي ....

با من نکن بي حرمتي ....

گفتم صدام مي گيره باز ....

گفتي به درد بسوز بساز ....

گفتم حالا که پير شدم ....

گفتي که از تو سير شدم ....

گفتم تمنا ميکنم ....

گفتي ميخوام خوردت کنم ....

گفتم بيا نشکن دلو ....

گفتي فراموش کن منو ....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 20:40  توسط مهدی  | 



 

 

  امشب باز دلم گرفته است.در این شب زنده داری ها، زبانم از

 

 تو می گوید ، ای تمنای وجودم......

 

   می بینی خلوت دستانم را ، میبینی چشمان گریانم را ...

 

          دلم گرفته .... دلم هوای تو را کرده

 

  دلم تنگ است .... از ثانیه هایی که بی تو می گذرند

 

و من در خیال رسیدنت دیوانه وار لحظه ها را به دار میآویزم

 

                  ببین ماه من ... اینجا بی تو سرد است ... بی تو دلگیر است .... 

 

         امشب باز دلم تنگ است .. تنگ تر از همیشه ....ایستاده بر کنار شیشه ی بخارگرفته ذهنم 

 

                             نام تو را واج به واج می نگارم و دلم می ترکد .....  

 

 

         وای باران ، باران

 

               شیشه پنجره را باران شست

 

                       از دل من اما

 

                چه کسی نقش تو را خواهد شست

 

              امشب دیگر درد دلتنگی ات بد جور بر سینه ام سنگینی می کند... 

 

 

            بغضی بر گلو می نشیند ...قطره اشکی می چکد ... و آهی سرد از سینه بیرون می خزد

                                و من به یاد تمام لحظه های با تو بودن اشک میریزم ..

 

   قلم در دست می گیرم .... قلم فریاد می گوید .... در این شب زنده داری ها ... 

 

             بیا بشنو ... بیا .. می شنوی ..مهربانم این صدا چقدر برایت آشناست....؟

 

    این صدای درد است .... صدای درد ... می شنوی ... تا کی باید نامت را پنهان سازم .. تا کی ..؟

   زخمی است بر این دل ز هجرانت     نمیدانی چه سوزان است     نمی دانی....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 20:36  توسط مهدی  | 



من براي تو نوشتم توي دفترم ترانه

توي هر ورق يه قصه ... قصه هاي عاشقانه

من براي تو نوشتم که دوستت دارم هميشه

تا تو فهميدي که قلبم داره عاشق تو ميشه

توي دفترم از اون روز خاليه جاي ترانه ات

ديگه تو دلم نشسته قصه هاي عاشقانه ات

نفسم پر از بهاره ... مث عطر شونه ي تو

سرمو بذار رو شونه ات که دارم بهونه ي تو

من برات ترانه دارم ... بيا تا برات بخونم

دوباره برات نوشتم مي خوام عاشقت بمونم

دوست دارم تو باشي و من ... با هزار تا عاشقانه

دوباره برات بخونم از ته دلم ترانه

يه ترانه از نگاهت ... خالي از شبنم و بارون

لب تو محو يه لبخند ... تو دلت غرق بهارون

دلمو ميدم به دستت با يه عالمه ترانه اش

از توئه تموم شعراش ... قصه هاي عاشقانه اش...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 15:40  توسط مهدی  | 



خونه ميکنم تو چشمات ، با همين حسي که دارم

 

واسه داشتن نگاه تو ... قشنگه روزگارم

 ،

خونه ميکنم تو چشمات ، واسه داشتن يه رویاه

 

توي درياي نگاهت تا هميشه موندگارم

 

خونه ميکنم تو چشمات ، نفسم پيش تو گيره

 

دل من تو چشم تو تا آخرين نفس اسيره

 

خونه ميکنم تو چشمات ، تا همه دنيا بدونن

،

هيچكس از من نمي تونه ديگه رويامو بگيره

 


از يه راه دور ميام تا ... گل بذارم سر راهت ؛

 

تا بشم واسه هميشه ... تکيه گاهت ، جون پناهت ،

 

خونه ميکنم تو چشمات ... تا توي قفس بميرم ،

 

آخه من يه عمره اين جا توي اين قفس اسيرم

 

خونه ميکنم تو چشمات ، تا شايد دلت بسوزه

 

وقت مُردن تو بذاري از لبات بوسه بگيرم

 

خونه ميکنم تو چشمات ، تا شايد بارون بباره

 

حادثه دستاتو شايد توي دست من بذاره


خونه ميکنم تو چشمات تا خدا خودش بدونه

 

که چشام ديگه يه لحظه طاقت دوري نداره

خونه ميکنم تو چشمات ، تا فدات شه تار و پودم

 

تا بفهمي چه عزيزي ... که توئي همه وجودم

 

خونه ميکنم تو چشمات ، بعد مُردنم تو اما

 

به همه بگو يه لحظه ، از چشات جدا نبودم ...


                                  دوست دارم سیندرلااااااااااااااااااا......

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 15:31  توسط مهدی  | 



 

اي

همراه

مـــــــــن

تنــــــها با تو

تا اوج عشـــــــق

هـم پـــــــــــــروازم

با قلب تودلدارمن هم آوازم

توهمپـــــــــاي من، تنـــها با من

هـــــــــــــــــــم آوائـــــــــــــــــــي

با درد مــــــــــــــــن، آشنـــــــــــــــائي

تکيـــــــــــــــــــه گاهي ، همصــــــــــدائي

ما فرياد عشـــــــــــــــــــق، در قلب شــــــــب

دلگرمي عاشــــــــــقاي بيصــــــــــــدائيــــــــــم

ما، دل ميبازيم دريادريا ،تابيکران،عاشقاي بي پروائيم

تو، با مــــــــــــن بمـــــــــــان، اي مهـــــــــــــــــــــربان

چون ماه شــــــب در آســــــــمان؛ بر من بتــــــــــــــــــــاب

تا بيـــــــــــــــــکران مثـــــــــــــــــل مهتــــــــــــــــــــــاب

مــــن تا مـرز جان؛ از عشقمان ميسـوزم اي آرام جـــان

بر من بتـــــــاب تا کهــــکشــان مثــــل آفتــــــــــاب

ما؛ فريــــاد عشـــق در قلــــب شب دلگـــــرمي

عاشقــــــــــــاي بيصــــــــــــــــــــدائيم

ما؛ دل ميبازيم دريا دريا تا بيکران

عاشقـــــــاي بي پــــروائيـــــــــم

اي تورؤيـاي شبهاي مـــــــن

عشقو ببين تو چشماي من

دستاتوتو دســت من بگذاردرلحظه هاي ديـدار

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 15:13  توسط مهدی  | 



یه روزی از همین روزا بهونه تو رو دارم

 

 

یه عالمه نگفتنی هوای خونرو دارم  

 

 

هوای شهر و کوچمون که عشق از اونجا پا گرفت

 

 

به انتظار نشست و رسیدن تو رو دارم

 

 

هوای تو هنوزم به سرم هست

 

 

 ز عاشق بودن تو خبرم هست

 

 

یه روز میام ببینمت میخوام با هات حرف بزنم

 

 

 میخوام بگم دوست دارم از ته دل داد بزنم

 

میخوام بگم که زندگی

 

 

با بودن تو جون گرفت

 

 

خیال نکن که بعد تو کسی تو قلبم جا گرفت

 

 

ازت میخوام که بگذری از همه گذشته هام

 

 

  تو این دیار بیکسی فقط تویی بودی برام

 

 

هوای تو هنوزم به سرم هست  ...

دوست دارم...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 21:34  توسط مهدی  | 



در دلم ياد تو امشب عشق داري ميکند

اشک چشمان با دلم شب زنده داري ميکند

ياد تو امشب ميان واژه هاي شعر من

اين قلم با قلب من بس راز داري ميکند

اي دريغا چشمه ي چشمان من خشکيد و تو

گريه ات بذر غمم را آبياري ميکند

هيچکي  امشب به شعرم جامه ي غم را نديد

اين دلم در سينه گاهي بيقراري ميکند

با تو امشب تا خدا پر ميکشم از بيکسي

عشق در قلبم به يادت جان سپاري ميکند!

 

دوستت دارم...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 15:29  توسط مهدی  | 



شب سردي است، و من افسرده.

راه دوري است، و پايي خسته.

تيرگي هست و چراغي مرده.

 

مي كنم، تنها، از جاده عبور:

دور ماندند زمن آدم ها.

سايه اي از سر ديوار گذشت،

غمي افزود مرا بر غم ها.

 

فكر تاريكي و اين ويراني

بي خبر آمد تا با دل من

قصه ها ساز كند پنهاني.

 

نيست رنگي كه بگويد با من

اندكي صبر، سحر نزديك است.

هر دم اين بانگ برآرم از دل:

واي، اين شب چقدر تاريك است!

 

خنده اي كو كه به دل انگيزم؟

قطره اي كو كه به دريا ريزم؟

صخره اي كو كه بدان آويزم؟

 

مثل اين است كه شب نمناك است.

ديگران را هم غم هست به دل،

غم من، ليك، غمي غمناك است

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 15:15  توسط مهدی  | 



 

زیر این طاق کبود یکی بود یکی نبود

 مرغ عشقی خسته بود

 که دلش شکسته بود

 اون اسیر یه قفس

 شب و روزش بی نفس

 همه ارزوهاش پر کشیدن بود و بس

 تا یه روز یه شاپرک نگاشو گوشه ای دوخت

 نگاش افتاد به قفس

 دل اون بد جوری سوخت

 زود پرید روی درخت  تو قفس سرک کشید

تو چشم مرغ  اسیر غم دل تنگی رو دید

 دیگه طاقت نیاورد

 رفت توی قفس نشست

تا که از حرفای مرغ شاپرک دلش شکست

شاپرک گفت که بیا تا با هم پر بکشیم

 بریم تا اون بالا ها سوار ابر بشیم

یه دفعه مرغ اسیر نگاهش بهاری شد

 بارون از برق نگاش روی گونش جاری شد

شاپرک دلش گرفت وقتی اشک اون رو دید

 با خودش یه عهدی بست نفس سردی کشید

دیگه بعد از اون قفس رنگ تنهایی نداشت

توی دوستی شاپرک ذره ای کم نمیذاشت

تا یه روز یه باد سرد میون قفس وزید

اسمون سرخابی شد سوز برف از راه رسید

شاپرک یخ زد ویخ مرد وموندگار نشد

چشماشو رو هم گذاشت دیگه اون بیدار نشد

مرغ عشق شاپرک رو به دست خدا سپرد

 نگاهش به اسمون تا که دغ  کردش ومرد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 15:36  توسط مهدی  | 



+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 15:27  توسط مهدی  | 



اي ستـــــــاره ها که بر فراز آسمـــــان

 

با نگــــــاه خود اشاره گر نشسته ايد

 

اي ستــــــاره ها که بر فراز ابـــــرها

 

بر جــــــهان ما نظاره گر نشسته ايد

 

آري اين منم در دل سکــــــوت شب

 

اي ستاره ها اگر به دل من مدد کنيد

 

دامن ازغمش پر از ستــــــاره مي کنم

 

اي ستــــــاره ها چه شد که در نگاه من

 

درگر آن نشاط و نغمه و ترانه مرد

 

اي ستـــــاره ها چه شد که بر لبان او

 

آخر آن نواي گرم عاشــــــقانه مرد

 

اي ســـــــتاره ها مگر شما هم آگهيد

 

از دو رويي و جفاي ساکنـــــان خاک

 

کاينچنين به قلب آسمــــان نهان شديد

 

اي ستاره ها , ستاره هاي خوب و پاک

 

من که پشت پا زدم به هرچه هست و نيست

 

تا که کــــــام او زعشق خود روا کنم

 

لعنت خدا به من اگربه جز جفـــــا

 

زين سپس به عاشــــــقان وفا کنم

 

اي ستاره ها که همچو قطره هاي اشک

 

سربه دامـــــــن سياه شب نهاده ايد

 

اي ستاره ها کز آن جهان جاودان

 

روزني به سوي اين جهان گشاده ايد

 

رفته است و مهرش از دلم نمي رود

 

اي ستاره ها چه شد که او مرا نخواست؟

 

اي ستاره ها , ستاره ها , ستاره ها

 

پس ديار عاشقان جاودان کجاست؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 15:25  توسط مهدی  | 



 

گاهي وقتا به جايي مي رسيم كه احساس مي كنيم ديگه نمي تونيم ادامه بدهيم؛

ديگه نميتونيم حتي يه قدم ديگه تو جاده زندگي برداريم. حس مي كنيم كه ديگه

پاهاي تاول زده ما توي جاده ياري مون نمي كنه و هزارتا احساس ديگه اون وقت

كافيه به خودمون بياييم؛ مي بينيم وقتي داريم با اين افكار و احساسات دست و پنجه

نرم مي كنيم؛ كلي از مسيرمون را طي كرده ايم. پس هنوز هم مي تونيم تو جاده

حركت كنيم. شايد آذوقه راهمون تموم شده باشه، شايد توان راه رفتن برامون نمونده

باشه اما يه نيروي عظيمي توي اين جاده هست كه بازهم مارو به سمت جلو مي

كشونه. ميدوني كه مهم نيست چند سال توي اين جاده در حركتين، مهم اينه كه تا

حالا توي اين جاده چه تجربه هايي رو به دست آوردين و چه درسهاي از سنگلاخهاي

توي جاده به دست آوردين و حالا براي ادامه زندگي چقدر مي تونين از اين تجربه ها

استفاده كنين. توي اين جاده بايد ياد بگيرين كه قهرمانانه وارد عمل بشين. يعني اگه

ديدين كه انجام يه كار لازمه، از عواقبش نترسين؛ اون چه رو كه عقل و دلتون حكم

ميكنه، انجام بدين، به اين مي گن قهرمانانه زيستن. توي اين جاده مي نتوني ازگرمي

هوا شكايت كني، مي توني از كوچيكي جاده بنالي؛ مي توني عصباني بشي. اما

حق نداري ظالم باشي، حق نداري بيشتر از حق خودت بخواي. نبايد توي اين جاده در

مسير حركت بقيه قرار بگيري تا بخواي از حق اونا استفاده كني.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 15:23  توسط مهدی  | 




اري من همان عاشقم ، يک عاشق دلسوخته ، يک عاشق دل تنها ...

يک کلام عاشقم ولي يک عمر اسير ...

اسيري در يک قلب سرخ ...

آري من همان مجنون قصه هايم و يک عمر به دنبال ليلي چشم به راهم ...

لحظه هاي سخت را پشت سر ميگذارم و به عشق فاطمه ام از هفت آسمان خواهم گذشت

در جاده ها ، از سختي ها ميگذرم تا به مقصد م که همان خانه عشقم است برسم ...

آري عاشقم ، يک عاشق چشم به راه ...

عاشقي که مدتهاست در غم انتظار نشسته است ...

در آتش فاصله ها سوخته است ، در گلدان طاغچه تنها يي ها شکسته است ...

و هماني که تمام درهاي دلتنگي ها بر روي اوبسته است ...

آري من همانم که به او ميگويند ديوانه ، به او ميگويند آواره ...

من همانم که لحظه هايم را به ياد عشقم سپري ميکنم ...

با ياد او اشک ميريزم و در کوچه دلتنگي ها نام مقدس او را فرياد ميزنم ...

فرياد ميزنم تا تمام پنجره هاي خاموش

با فرياد من روشن شوند و بگويند اين ديوانه کيست ؟!!

آري اين ديوانه همان است که جايش در قصه ها بوده ...

هماني که نامش در اين دنيا مانده ويادش ،

هميشه وهميشه يک عاقل را نيزمجنون ميکند ...

آري من همان عاشقم ، يک عاشق دلشکسته ...

همان عاشقي که به او ميگويند ديوانه...

ديــــوانـــــــــه...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 15:22  توسط مهدی  | 



دفترخاطراتمو، وا میکنم به یاد تو

درمیارم ازآلبومم عکسای یادگاریتو

عکساتو هی می بوسمو ، زل می زنم به دفترم

عشق تو مونده در دلو ، فکر تو مونده درسرم

من هنوزم دوستت دارم

زنجیرقفل یاد تو ، ازدل من وا نمی شه

طفلکی قلب عاشقم ، فکرته هر جا همیشه

بعد تو روزگار من ، خیلی به سختی میگذره

فکرنکن عاشقت یه روز ، عشق تو ازیاد می بره

من هنوزم دوستت دارم

کاش خونه قلبمو باز ، بیای چراغونی کنی

کاش تو حصار زندگیت ، بازم منو زندونی کنی

کاشکی بیای مثل قدیم ، دست تو دستام بذاری

قول بدی این بار که بیای ، باز نری تنهام بذاری

من هنوزم دوستت دارم

من هنوزم دوستت دارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 11:19  توسط مهدی  | 



دوباره دلم واسه قربت چشمات تنگه

دوباره این دل دیوونه واست دل تنگه

وقت از تو خوندن ستاره ی ترانه هام

اسم تو برای من قشنگ ترین آهنگه

بی تو یک پرنده ی اسیر بی پروازم

با تو اما می رسم به قله ی آوازم

اگه تا آخر این ترانه با من باشی

واسه تو سقفی از آهنگ وصدا میسازم

با یه چشمک دوباره.منو زنده کن ستاره

نزا از نفس بیافتم . تویی تنها راه چاره

آی ستاره آی ستاره.بی تو شب نوری نداره

این ترانه تا همیشه تو رو یاد من میاره

تویی که عشقم رو از نگاه من میخونی

تویی که تو طپش ترانه هام مهمونی

تویی که همنفس همیشه آوازی

تویی که آخر قصه ی منو می دونی

اگه کوچه ی صدام یه کوچه ی باریکه

اگه خونم بی چراغه چشم تو تاریکه

می دونم آخر قصه می رسی به داد من

لحظه ی یکی شدن تو آیینه ها نزدیکه

با یه چشمک دوباره.منو زنده کن ستاره

نزا از نفس بیافتم . تویی تنها راه چاره

آی ستاره آی ستاره.بی تو نوری کاری نداره

این ترانه تا همیشه تو رو یاد من میاره

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 11:13  توسط مهدی  | 



با آفتاب کم رنگ


پيوسته مي سرايم:


آري
غنيمتي ست تو را داشتن

 

حتي
حتي اگر که کوه باشي


و صبحگاه عشقم


در رهگذار خاطره هايت


تنها:
غروب زودرسي باشد

 

اينجا


اينجا تمام عقربه ها


با نامت آشنايند


زيرا که لحظه اي
بي ياد تو


توان گذشتن را باور نمي کنند


زيرا که نامت اينجا


پيوند ماندن است و ادامه دادن و


دوست داشتن

بگذار تا شکوفه عشق تورا


در کوچه هاي تيرگي اين دشت

 


روشن ترين ستاره نمايم.


اينک منم
که عاشقانه ترين شعررا


آغاز ميکنم

 

آري مني که اين جواني ناپايدار را


با درد هر پرنده ي زنداني
از ياد برده است

آري منم که مي سرايم :


اينجا:
غنيمتي ست
تو را داشتن.

 

و ميدانم.ميدانم
به روشني چلچراغ لبخندت


ميدانم:
که چلچله ها نيز


بهار را
از چشم هاي تو آغاز مي کنند


ونيز زيبا تر از نگاهت
من
عاشقانه مي سرايم :


آري
غنيمتي ست تو را داشتن...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 11:4  توسط مهدی  | 



گفتم نرو پر پر ميشم ....

گفتي مي خوام رها باشم ....

گفتم آخه عاشق شدم ....

گفتي ميخوام تنها باشم ....

گفتم دلم .....

گفتي بسوز ......

گفتم يه عمري باز هنوز ....

گفتم پس عمرم چي ميشه ....

گفتي هدر شد شب روز ....

واي دلم..م..م..م..م.

گفتم آخه داغون ميشم ....

گفتي به من خوش ميگذره ....

گفتم بيا چشمام به تو ....

گفتي آخه کي ميخره ....

گفتم منو جنس ميبيني ....

گفتي آره بي قيمتي ....

گفتم يه روز تنها ميشي ....

با من نکن بي حرمتي ....

گفتم صدام مي گيره باز ....

گفتي به درد بسوز بساز ....

گفتم حالا که پير شدم ....

گفتي که از تو سير شدم ....

گفتم تمنا ميکنم ....

گفتي ميخوام خوردت کنم ....

گفتم بيا نشکن دلو ....

گفتي فراموش کن منو

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 10:57  توسط مهدی  | 



تولدت مبارک

 چيزي فراتر از فرم ادبي . راه و وسيله اي است براي ديدن و درك دنياي

 پيرامون.

  هانیه لحظه اي را در خود تسخير مي كند. لحظه اي عادي ، كه آوازش تا به

 دورها

شنيدني ست. و وقتي كه اين لحظه ، يك دم انسان را به بودنش به باور مي

 رساند تا

 با خود بگويد :"خيلي آشناست . . . اين را من نيز ديده ام ، شنيده ام و . . . "

 

 امیدوارم توی ۱۸ سالگیت فقط پیروزی بلاشه و هر چیزی که از اون خدای مهربون

می خوای رو بهت بده

دوسته جدیده خوبم...

 

تولدت مبارک...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 22:38  توسط مهدی  | 



رفتی و باغ قشنگ عشقمون خاکی شده

                    رفتی و درد دل من درد بی یاری شده

رفتی ومهر دلامون عشق رویایی شده

                    رفتی و پرواز هم کابوس تنهایی شده

رفتی و مهتاب هم دیگر نمی اید شبی

                    رفتی و بارون همی،یک اشک صحرایی شده

رفتی و درد جدایی را کسی مرهم نشد

                   بودن تو هر شبم زیبا و یلدایی شده

ای عزیز لحظه های زندگی ،ای مونسم

                  در کنارت شمع هم فانوس دریایی شده

دشت گلهای شقایق بی وجود پاک تو،

                  مثل یک گلدون بی گل،خار تنهایی شده.

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 19:46  توسط مهدی  | 



کاش میشد ،زندگی را تازه کرد

                                                کاش میشد عشق را اندازه کرد

کاش میشد قلب را آواره کرد

                                            کاش میشد اشک را یه چاره کرد

کاش میشد مثل یک عقاب دشت

                                           ابرهای آسمان را پاره کرد

کاش میشد مثل یک شمع غریب

                                       عشق را پروانه وار آزاده کرد

کاش میشد دل به دریا میزدیم

                                    تا که قلب یک صدف را خانه کرد

کاش سوز عاشقی در دل نبود

                                تل که غم را در نگاهی ساده کرد

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 19:44  توسط مهدی  | 



+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 19:43  توسط مهدی  | 



چه شبهاتاسحرنام توراازته دل صداكردم


دلم راباجنون بي كسي ها اشناكردم


نفهميدم كه مي ميرم نباشي مثل پروانه


تورامن درته اين كوچه برفي رهاكردم


چه شبهاتاسحرباقاصدك درخلوتي بي رنگ


نشستم موبه موي خاطراتت راسواكردم


به پاي قاصدك بستم صبوري راشبيه گل


نوشتم روي گلبرگش كه من بي توچه هاكردم

 

نمي تونم نمي تونم خنده كنم


دلم و از غصه و غم حذف بكنم

 
آخه تنهام آخه تنهام


روزگار عاشقيم بپاي تو تباه شده


رنگ عشق من تيره شده سياه شده

 

 

اي كاش مي گفتي ان چيست كه ازچشم توتاعمق

وجودم جاريست!!



سخته يكي بهت بگه ستاره شوبچينمت


كمي كه بگذره بگه ديگه نياببينمت...

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 19:39  توسط مهدی  | 



+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 19:36  توسط مهدی  | 



آنگاه كه با دستانت واژه عشق را بر قلبم نوشتي سواد نداشتم اما به دستانت اعتماد داشتم حال سواد دارم اما ديگر به چشمان خود اعتماد ندارم...

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 19:30  توسط مهدی  |